تبليغاتX
باران مهر


باران مهر

 

در زندگی زخمهاییست که مثل خوره روح را آهسته در

          انزوا می خورد و می تراشد

يه روزي هيچ چيز تو دنيا نميتونست جلوي خندهامو بگيره!

هميشه شاد بودم! ولي يه حادثه تلخ همه زندگیمو نابود كرد!

 

یه سلام گرمه گرم می کنم به تمام دوستای گله وبلاگیم از همتون تشکر می کنم که به وبلاگم   سر می زنید و با حضورتون به دلم گرمیه امید می بخشید

                                                                باتشکر

                                                              مدیر وبلاگ

                                                                   باران  

 

نوشته شده در 90/11/19ساعت 0 توسط باران|

ای شـب از رؤیـای تـو رنگیـن شـده



گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

ای شب از رؤیای تو رنگین شده
سینه از عطر توام سنگین شده
ای به روی چشم من گسترده خویش
شادیم بخشیده از اندوه بیش
همچو بارانی که شوید جسم خاک
هستیم زآلودگی ها کرده پاک

ای تپش های تن سوزان من
آتشی در مزرع مژگان من
ای ز گندمزارها سرشارتر
ای ز زرّین شاخه ها پر بارتر
ای درِ بگشوده بر خورشید ها
در هجوم ظلمت تردید ها
با توام دیگر ز دردی بیم نیست
هست اگر، جز درد خوشبختیم نیست

این دل تنگ من و این بار نور؟
های هوی زندگی در قعر گور؟

ای دو چشمانت چمنزاران من
داغ چشمت خورده بر چشمان من
پیش ازینت گر که در خود داشتم
هر کسی را تو نمی انگاشتم

درد تاریکی ست، درد خواستن
رفتن و بیهوده خود را کاستن
سر نهادن بر سینه دل سینه ها
سینه آلودن به چرک کینه ها
در نوازش، نیش ماران یافتن
زهر در لبخند یاران یافتن
زر نهادن در کف طرّار ها
گم شدن در پهنه ی بازار ها

آه، ای با جان من آمیخته
ای مرا از گور من آمیخته
چون ستاره، با دو بال زر نشان
آمده از دوردست آسمان
از تو تنهائیم خاموشی گرفت
پیکرم بوی همآغوشی گرفت
در جهانی این چنین سرد و سیاه
با قدم هایت قدم هایم به راه

ای به زیر پوستم پنهان شده
همچو خون در پوستم جوشان شده
گیسویم را از نوازش سوخته
گونه هام از هُرم خواهش سوخته
آه، ای بیگانه با پیراهنم
آشنای سبزه زاران تنم
آه، ای روشن طلوع بی غروب
آفتاب سرزمین های جنوب
عشق دیگر نیست این، این خیرگی است
چلچراغی در سکوت و تیرگی است
عشق چون در سینه ام بیدار شد
از طلب، پا تا سرم ایثار شد

این دگر من نیستم، من نیستم
حیف ز آن عمری که با من زیستم
ای لبانم بوسه گاه بوسه ات
خیره چشمانم به راه بوسه ات
ای تشنّج های لذّت در تنم
ای خطوط پیکرت پیراهنم
آه می خواهم که بشکافم ز هم
شادیم یک دم بیالاید به غم
آه، می خواهم که برخیزم ز جای
همچو ابری اشک ریزم های های

این دل تنگ من و این دود عود؟
در شبستان، زخمه های چنگ و رود؟
این فضای خالی و پروازها؟
این شب خاموش و این آوازها؟

ای نگاهت لای لائی سِحربار
گاهوار کودکان بی قرار
ای نفس هایت نسیم نیم خواب
شُسته در خود، لرزه های اضطزاب
خفته در لبخند فرداهای من
رفته تا اعماق دنیاهای من

ای مرا با شور شعر آمیخته
اینهمه آتش به شعرم ریخته
چون تب عشقم چنین افروختی
لاجرم، شعرم به آتش سوختی ...



شعر از زنده یاد فروغ فرخزاد

نوشته شده در 91/02/19ساعت 14 توسط باران| |

مـــن برای تنهــــــــــــــــا نبـودن
آدمهای زیادی دور و برم دارم
آن چیزی که ندارم کسی برای " بـا هــــــــــــــــم بـودن " است
 
 
مترسک اینقدر دستهایت را باز نکن
کسی تو را در آغوش نمیگیرد ، ایستادگی تنهایی می آورد
 
 
رسم زندگی این است روزی کسی را دوست داری و روز بعد تنهایی
به همین  سادگی او رفته است و همه چیز  تمام شده مثل یک مهمانی
که به آخر می رسد  و تو به حال خود رها می شوی چرا غمگینی ؟
این رسم زندگیست پس تنها آوازبخوان
 

وقتی تنهاییم، دنبال دوست می گردیم
پیدایش که کردیم، دنبال عیب هایش می گردیم
وقتی که از دست دادیمش، دنبال خاطراتش می گردیم
و همچنان تنها می مانیم
هیچ چیز آسان تر از قلب نمی شکند
 
 
چشمانم را می بندم ...
خواب مرا می برد...
و رویایی تو را در نبودنت برایم به رخ می کشد
 
 
میدانی؟نمیشود زمان را برگرداند...
باید با زمان رفت...
باید با زمان گم شد ...
باید در انتهای زمان به آغاز تو رسید ....
 
 
خدایا
از عشق امروزمان چیزی برای فردا کنار بگذار.
نگاهی ،
یادی ،
تصویری ،
خاطره ای
برای هنگامی که فراموش خواهیم کرد
روزی چقدر عاشق بودیم
 
 
اینجا آسمان از دل من تیره تر است ، روزگارم ابریست
من اگر تنهایم ، یاد تو با من هست
مهربانم روزگارم ابریست
کاش این بار جای خورشید تو آفتاب شوی . . .
 
 
دیدن عکست تمام سهم من است
از "تو "
آن را هم جیره بندی کرده ام
تا مبادا
توقعش زیاد شود!!
دل است دیگر . . .
ممکن است فردا خودت را از من بخواهد!!!
 
 
دلتنگی
عین آتش زیر خاکستر است
گاهی فکر میکنی تمام شده
اما یک دفعه
همه ات را آتش میزند . . .
 
 
یاد سهراب بخیر
آن سپهری که تا لحظه خاموشی گفت
تو مرا یاد کنی یا نکنی
باورت گر بشود گر نشود
حرفی نیست
اما نفسم میگیرد در هوایی که نفسهای تو نیست ..
 
 
ای کاش انسانها همانقدر که ازارتفاع میترسیدند , کمی هم از پستی هراس داشتند !!
 
 
دلم که تنگ میشود
دست به دامان پنجره ها می شوم
دلم که تنگ می شود
بوی خاک باران خورده به دادم می رسد
خاک باران خورده
برگهای خیس
خدای مهربان
تنهایی که فشار می آورد
همه نیست می شوند !
 
 
دلبستگی مثل برگ درخته وقتی از درخت کنده میشه باز به پاش میفته...
 
 
مثل ساحل آرام باش
تا مثل دریا بی‌قرارت شوند ..
 
 
روزگار را گذراندیم که به خوشبختی برسیم
اما دریغ که خوشبختی همان روزگاری بود
که گذشت
 


 

نوشته شده در 91/02/10ساعت 9 توسط باران| |

اگر جایی که ایستاده اید را نمیپسندید...
عوضش کنید...
شما درخت نیستید!
پاسکال
 
 
 
❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤
 
 
 
در دنیایی که برای یک تکه سیب
تمام بهشتیان زمین گیر شده اند
چه انتظار غریبی است عدالت...
 
 
 
❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤
 
تازه حکمت بازی های کودکانه را میفهمم
(زوووووووووووووو) ...
تمرین این روزهای نفس گیر بود....

 

❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤

 
 
 
زمان
ساز سفر میزند...
بی هیچ پاداشی حراج محبت کنیم
که همه ما خاطره ایم!
 
 
 
❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤
 
دور از نفسهایت
دق میکنم!
برایم بادکنکی باد کن...
 
 
 
❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤
 
تنها راز منی
تورا
به خدا هم فاش نمیکنم...
 
 
 
❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤
 
 
تو از موسی پیامبرتری!
به جای اشاره... نگاه کردی
به جای دریا... دل من شکافته شد!!
 
 
 
❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤
 
 
صبرت که تمام شد
نرو...
معرفت تازه از آن لحظه آغاز میشود...
 
 
 
❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤
 
 
بدون اینکه " مار" ی در کار باشد
مزه ی "زهرمار" را میچشم!
وقتی نیستی...
 
 
 
❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤
 
 
آغوشت غاری است که
وسوسه میکند همه را
برای پیامبر شدن...

 ❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤

 
 
 
انگشتت فقط جای یک حلقه دارد...
دلت را
دست به دست میکنی برای چه...
 
 
 
❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤
 
 
زیبا...
آینه ات را عوض کن
این روزها به چهره ات نمی آید!
زیاد اخم میکند!
 

❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤

 
 
نباشی
دلم که هیچ
دنیا هم تنگ میشود...
 
❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤
 
 
به خوابم نیا...
خوابم را رنگ میکنی
و روزم را سیاه...
 
 
❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤
 
 
 
در شهری که خورشید را به قیمت شمع نمیخرند...
پروانه شدن تباهیست!!
 
به انتهای بودنم رسیده ام...
اما اشک نمیریزم
پنهان شده ام پشت لبخندی که درد میکند!
 
 
❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤
 
 
هوایت دستان سنگینی داشت...
وقتی به سرم زد فهمیدم!
 ❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤
 
اگر از راهی که سیب ها رفتند
ما هم برویم...
میرسیم.
 
 
❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤
 
 
و خدا خواست که یک عمر نبیند یعقوب
شهر بی یار مگر ارزش دیدن دارد؟
 
 
 
❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤
 
گاهی فرار میکنم از فکر کردن به تو...
مثل رد کردن آهنگی که دوستش دارم...
 
 
❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤

❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤

 
 
کاش تلخی های زندگی کمی الکل  هم داشت...
شاید مستمان میکرد و نوش میگفتیم!
 
 
❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤
 
 
موسیقی درونت را چه کسی مینوازد...
که هستی ام را فرا گرفته؟!
 
❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤
 
 
گاهی اوقات فکر کردن به بعضی ها
ناخود آگاه

 

لبخندی روی لبانت مینشاند...
دوست دارم این لبخند های بیگاه و آن بعضی ها را...
 
 
❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤
 
نه شیرینم
نه لیلا
من زن افسانه شدن نیستم
برگرد...
 
 
❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤
تمام قند های توی دلم را
آب کردم برای تو
اما
تو همیشه چایت را تلخ میخوری!
 ❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤
 
 
تیشه و کلنگم را برداشته ام...
تو فقط بگو کدام کوه؟!
 
 
❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤
 
 
گاهی آنقدر دلتنگ کسی میشی که اگه بفهمه
خودش از نبود خودش
خجالت میکشه!!
 
 
 
❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤
نوشته شده در 91/02/09ساعت 9 توسط باران| |

صادق هدایت که از پیشگامان داستان‌نویسی نوین ایران و روشنفکری برجسته بود، در کتاب بوف کور خود می نویسد :

در زندگی درد هایی است که روح انسان را از درون مثل خوره می خورند و می زدایند، این درد ها را نه می شود به کسی گفت و نه می توان جایی بیان کرد! و اینک؛ سی و هفت درد و عیب اساسی اجتماعی ما ایرانیان که هیچوقت درمان نشد!

1. اکثر ما ایرانی ها تخیل را به تفکر ترجیح می دهیم.

2. اکثر مردم ما در هر شرایطی منافع شخصی خود را به منافع ملی ترجیح می دهیم.

3. با طناب مفت حاضریم خود را دار بزنیم.

4. به بدبینی بیش از خوش بینی تمایل داریم.

 
5. بیشتر نواقص را می بینیم اما در رفع آنها هیچ اقدامی نمی کنیم.

 
6. در هر کاری اظهار فضل می کنیم ولی از گفتن نمی دانم شرم داریم.

 
7. کلمه من را بیش از ما به کار می بریم.

 
8. غالبا مهارت را به دانش ترجیح می دهیم.

 
9. بیشتر در گذشته به سر می بریم تا جایی که آینده را فراموش می کنیم.

 
10. از دوراندیشی و برنامه ریزی عاجزیم و غالبا دچار روزمرگی و حل بحران هستیم.

 
11. عقب افتادگی مان را به گردن دیگران و توطئه آنها می اندازیم، ولی برای جبران آن قدمی بر نمی داریم.

 
12. دائما دیگران را نصیحت می کنیم، ولی خودمان هرگز به آنها عمل نمی کنیم.

 
13. همیشه آخرین تصمیم را در دقیقه 90 می گیریم.

 
14. غربی ها دانشمند و فیلسوف پرورش داده اند، ولی ما شاعر و فقیه!

 
15. زمانی که ما مشغول کیمیاگری بودیم غربی ها علم شیمی را گسترش دادند.

 
16. زمانی که ما با رمل و اسطرلاب مشغول کشف احوال کواکب بودیم غربی ها علم نجوم را بنا نهادند.

 
17. هنگامی که به هدف مان نمی رسیم، آن را به حساب سرنوشت و قسمت و بد بیاری می گذاریم، ولی هرگز به تجزیه تحلیل علل آن نمی پردازیم.

 
18. غربیها اطلاعات متعارف خود را در دسترس عموم قرار میدهند، ولی ما آنها را برداشته و از همکارمان پنهان میکنیم.

 
19. مرده هایمان را بیشتر از زنده هایمان احترام می گذاریم.

 
20. غربی ها و بعضا دشمنان ما، ما را بهتر از خودمان می شناسند.

 
21. در ایران کوزه گر از کوزه شکسته آب می خورد.

 
22. فکر می کنیم با صدقه دادن خود را در مقابل اقدامات نابخردانه خود بیمه می کنیم.

 
23. برای تصمیم گیری بعد از تمام بررسی های ممکن آخر کار استخاره می کنیم.

 
24. همیشه برای ما مرغ همسایه غاز است.

 
25. به هیچ وجه انتقاد پذیر نیستیم و فکر می کنیم که کسی که عیب ما را می گوید بدخواه ماست.

 
26. چشم دیدن افراد برتر از خودمان را نداریم.

 
27. به هنگام مدیریت در یک سازمان زور را به درایت ترجیح می دهیم.

 
28. وقتی پای استدلالمان می لنگد با فریاد می خواهیم طرف مقابل را قانع کنیم.

 
29. در غالب خانواده ها فرزندان باید از والدین حساب ببرند، به جای اینکه به آنها احترام بگذارند.

 
30. اعتقاد داریم که گربه را باید در حجله کشت.

 
31. اکثرا رابطه را به ضابطه ترجیح می دهیم.

 
32. تنبیه برایمان راحت تر از تشویق است.

 
33. غالبا افراد چاپلوس بین ما ایرانیان موقعیت بهتری دارند.

 
34. اول ساختمان را می سازیم بعد برای لوله کشی، کابل کشی و غیره صدها جای آن را خراب می کنیم. در شهرسازی هم از چنین مهارتی برخورداریم.

 
35. وعده دادن و عمل نکردن به آن یک عادت عمومی برای همه ما شده است.

 
36. قبل از قضاوت کردن نمی اندیشیم و بعد از آن حتی خود را سرزنش هم نمی کنیم.

 
37. شانس و سرنوشت را برتر از اراده و خواست خود می دانیم.

 

نوشته شده در 91/02/03ساعت 14 توسط باران| |

 
 
عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی
دوست داشتن پیوندی خود آگاه و از روی بصیرت روشن و زلال

 
#####################
 
عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هرچه از غریزه سر زند بی ارزش است
دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هرجا که روح ارتفاع دارد همگام با آن اوج می گیرد
 
#####################
 
عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست، و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر می گذارد
دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی می کند
 
#####################
 
عشق طوفانی و متلاطم است
دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار وسرشار از نجابت
 
#####################
عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی "فهمیدن و اندیشیدن "نیست
دوست داشتن، دراوج، از سر حد عقل فراتر میرود و فهمیدن و اندیشیدن را از زمین می کند و باخود به قله ی بلند اشراق می برد
 
#####################
 
عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند
دوست داشتن زیبایی های دلخواه را در دوست می بیند و می یابد
 
#####################
 
عشق یک فریب بزرگ و قوی است
دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی، بی انتها و مطلق
 
#####################
 
عشق در دریا غرق شدن است
دوست داشتن در دریا شنا کردن
 
#####################
دوست داشتن بینایی می دهد
 
#####################
 
عشق خشن است و شدید و ناپایدار
دوست داشتن لطیف است و نرم و پایدار
 
#####################
 
عشق همواره با شک آلوده است
دوست داشتن سرا پا یقین است و شک ناپذیر
 
#####################
 
از عشق هرچه بیشتر نوشیم سیراب تر می شویم
از دوست داشتن هرچه بیشتر، تشنه تر
 
#####################
عشق نیرویی است در عاشق ،که او را به معشوق می کشاند
دوست داشتن جاذبه ای در دوست ، که دوست را به دوست می برد
 
#####################
 
عشق تملک معشوق است
دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست
 
#####################
 
عشق معشوق را مجهول و گمنام می خواهد تا در انحصار او بماند
دوست داشتن دوست را محبوب و عزیز میخواهد و می خواهد که همه ی دلها آنچه را او از دوست در خود دارد، داشته باشند
 
#####################
 
در عشق رقیب منفور است،
در دوست داشتن است که:"هواداران کویش را چو جان خویشتن دارند"
 
#####################
عشق معشوق را طعمه ی خویش می بیند
و همواره در اضطراب است که دیگری از چنگش نرباید
و اگر ربود با هردو دشمنی می ورزد و معشوق نیز منفور می گردد
 
#####################
 
دوست داشتن ایمان است و ایمان یک روح مطلق است
یک ابدیت بی مرز است ، که از جنس این عالم نیست
 
#####################
 
خدایا! به هر که دوست میداری بیاموز که:عشق از زندگی کردن بهتر است.
و به هر که دوست تر میداری بچشان که:دوست داشتن از عشق برتر
 
عشق معشوق را طعمه ی خویش می بیند
و همواره در اضطراب است که دیگری از چنگش نرباید
و اگر ربود با هردو دشمنی می ورزد و معشوق نیز منفور می گردد
 
#####################
 
دوست داشتن ایمان است و ایمان یک روح مطلق است
یک ابدیت بی مرز است ، که از جنس این عالم نیست
 
#####################
 
نوشته شده در 91/01/31ساعت 10 توسط باران| |

ديکتـاتـور اون بچّه ي دو ساله ست که بيست نـفر مجبورند به خاطــر اون کـارتون نگاه کنند

به قـــولِ داییم،اگه خر اعتماد به نفس بعضی ها رو داشت الان سلطان جنگل بود...

به قـــولِ لامارتین شاعر فرانسوی ، 

تو را دوست دارم بدون آنکه علتش را بدانم.محبتی که علت داشته باشد یا احترام است یا ریا . .

به قـــولِ مارتین لوتر کینگ،

 

گرفتن آزادی از مردمی که نمیخواهند برده بمانند,سخت است اما دادن آزادی به مردمی که میخواهند برده بمانند سخت تر است...!

به قـــولِ مایکل اسکوفیلد

 

همیشه اون تغییری باش که میخوای توی دنیا ببینی.

به قـــولِ خسرو گلسرخی:

بسپاریم بر سنگ مزارمان تاریخ نزنند؛ تا آیندگان ندانند بیعرضگانِ این برهه از تاریخ ما بوده ایم...!

به قـــولِ زنده یادحسین پناهی

تازه میفهمم بازی های کودکی حکمت داشت

زوووووووو.....

تمرین روزهای نفس گیرزندگی بود

به قـــولِ چارلی چاپلین

 

آموخته‌ام که خداوند همه چیز را در یک روز نیافرید

پس چه چیز باعث شد که من بیندیشم می‌توانم همه چیز را در یک روز به دست بیاورم

به قـــولِ چارلی چاپلین 

 

شاید بتوانی کسی را که خواب است بیدار کنی اما کسی که خود را به خواب زده هرگز...!

به قـــولِ حسین پناهي

 

قطعا روزی صدایم را خواهی شنید... روزی که نه صدا اهمیت دارد نه روز..

به قـــول ارنستو چه گوارا 

 

دستم بوی گل میداد

مرا به جرم چیدن گل محکوم کردند...

اما هیچ کس فکر نکرد که شاید

... 

یک گل کاشته باشم

...!

به قـــولِ حسین پناهی

 

این آینده ,کدام بود که بهترین روزهای عمر را حرامِ دیدارش کردم؟

به قـــولِ پروفسور حسابی:

 

یکی از دانشجویان پروفسور حسابی به ایشان گفت : شما سه ترم است که مرا از این درس می اندازید. من که نمی خواهم موشک هوا کنم . می خواهم در روستایمان معلم شوم .

 

پروفسور جواب داد : تو اگر نخواهی موشک هواکنی و فقط بخواهی معلم شوی قبول ، ولی تو نمی توانی به من تضمین بدهی که یکی از شاگردان تو در روستا ، نخواهد موشک هوا کند

به قـــولِ والت ویتمن

 

زندگی به من آموخت؛ 

بودن با كسانی كه دوستشان دارم، از همه چیز با ارزش تر است.

به قـــولِ ژان پل سارتر

از همه اندوهگین تر شخصی است كه از همه بیشتر می خندد!

به قـــولِ مارک تواین

 

آنجا كه آزادي نيست،

اگر رای دادن چیزی را تغییر می داد،

اجازه نمی دادند که رای بدهید!

به قـــولِ برتراند راسل

مشکل دنیا این است، که احمق ها کاملاً به خود یقین دارند،

در حالیکه دانایان، سرشار از شک و تردیدند !

 

 

 

نوشته شده در 91/01/26ساعت 13 توسط باران| |


منـم زیبــا

که زیبا بنده ام را دوست میدارم

تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید

ترا در بیکران دنیای تنهایان

رهایت من نخواهم کرد

رها کن غیر من را آشتی کن با خدای خود

تو غیر از من چه میجویی؟

تو با هر کس به غیر از من چه میگویی؟

تو راه بندگی طی کن عزیز من، خدایی خوب میدانم

تو دعوت کن مرا با خود به اشکی، یا خدایی میهمانم کن

که من چشمان اشک آلوده ات را دوست میدارم

طلب کن خالق خود را، بجو ما را تو خواهی یافت

که عاشق میشوی بر ما و عاشق میشوم بر تو که

وصل عاشق و معشوق هم، آهسته میگویم، خدایی عالمی دارد

تویی زیباتر از خورشید زیبایم، تویی والاترین مهمان دنیایم

که دنیا بی تو چیزی چون تورا کم داشت

وقتی تو را من آفریدم بر خودم احسنت میگفتم

مگر آیا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟

هزاران توبه ات را گرچه بشکستی؛ ببینم من تورا از درگهم راندم؟

که میترساندت از من؟ رها کن آن خدای دور؟!

آن نامهربان معبود. آن مخلوق خود را

این منم پروردگار مهربانت.خالقت. اینک صدایم کن مرا. با قطره ی اشکی

به پیش آور دو دست خالی خود را. با زبان بسته ات کاری ندارم

لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم

غریب این زمین خاکی ام. آیا عزیزم حاجتی داری؟


بگو جز من کس دیگر نمیفهمد. به نجوایی صدایم کن. بدان آغوش من باز است

قسم بر عاشقان پاک با ایمان

قسم بر اسبهای خسته در میدان

تو را در بهترین اوقات آوردم

قسم بر عصر روشن، تکیه کن بر من

قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور

قسم بر اختران روشن اما دور، رهایت من نخواهم کرد

برای درک آغوشم، شروع کن، یک قدم با تو

تمام گامهای مانده اش با من

تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید

ترا در بیکران دنیای تنهایان. رهایت من نخواهم کرد



شعر از زنده یاد سهراب سپهری

نوشته شده در 91/01/23ساعت 12 توسط باران| |

نثار خون پاک شهدا

بمان مادر

تلنگر میزند بر شیشه ها سر پنجه ی باران



نسیم سرد میخندد به غوغای خیابان ها



دهان کوچه پر خون میشود از مشت خمپاره



فشار درد میدوزد لبانش را به دندان ها



زمین گرم است از باران خون امروز



زمین از اشک خون آلوده ی خورشید سیر آب است



ببین آن گوش از بمب کنده را در موج خون مادر



که همچون لاله از لالای نرم جوی در خواب است



بمان مادر بمان در خانه ی خاموش خود مادر



که باران بلا میباردت از آسمان بر سر



دَرماتم سرای خویش را بر هیچ کس مگشا



که مهمانی به غیرازمرگ را بر در نخواهی دید



زمین گرم است از باران بی پایان خون امروز



ولی دلهای خونین جامه گان در سینه ها سرد است



مبند امروز چشم منتظربر بر حلقه ی این در



که قلب آهنین حلقه هم آکنده از درد است



نگاه خیره را از سنگ فرش کوچه ها بردار



که اکنون برق خون میتابد از آیینه ی خورشید



دو چشم منتظر را تا به کی بر آستان خانه میدوزی



تو دیگر سایه ی فرزند را بر در نخواهی دید

ببین آن مغز خون آلوده را،آن پاره ی دل را


 

که در زیر قدمها میتپد بی هیچ فریادی

 

سکوتی تلخ در رگهای سردش زهر میریزد

 

بدو با طعنه میگوید که بعد از مرگ آزادی


زمین میجوشد از خون زیر این خورشید عالم سوز

 

بمان مادر بمان در خانه ی خاموش خود امروز


 



 



نوشته شده در 91/01/14ساعت 17 توسط باران| |

 

عيد است

ولي بدون توغم داريم ،

 عاشق شده ايم وعشق تورا کم داريم

 اي كاش كه اين عيد....

 

برادر عزیزم  جواد این عید بدون تو بی صفاست

 

پروردگارا

به من آرامشی ده

تا بپذیرم

آنچه را که  نمی توانم تغییر دهم

 

 

نوشته شده در 90/12/28ساعت 17 توسط باران| |


:قالبساز: :بهاربیست:

 آپلود عکس - شبکه اجتماعی فیس نما - مجله شب فارسی - سایت عکس باران